خرید بک لینک
هر چه عیان بود نهان آمدند هر چه نهان بود عیان آمدند هر چه نشان داشت نشانش نماند هر چه نشان نیست نشان آمدند 1000 آنچ گل سرخ قبا می کند دانم من کان ز کجا می کند بید پیاده که کشیدست صف آنچ گذشتست قضا می کند سوسن با تیغ و سمن با سپر هر یک تکبیر غزا می کند بلبل مسکین که چه ها می کشد آه از آن گل که چه ها می کند گوید هر یک ز عروسان باغ کان گل اشارت سوی ما می کند گوید بلبل که گل آن شیوه ها بهر من بی سر و پا می کند دست برآورده به زاری چنار با تو بگویم چه دعا می کند بر سر غنچه کی کله می نهد پشت بنفشه کی دوتا می کند گر چه خزان کرد جفاها بسی بین که بهاران چه وفا می کند فصل خزان آنچ به تاراج برد فصل بهار آمد ادا می کند ذکر گل و بلبل و خوبان باغ جمله بهانه ست چرا می کند غیرت عشق است وگر نه زبان شرح عنایات خدا می کند مفخر تبریز و جهان شمس دین باز مراعات شما می کند 1001 آه در آن شمع منور چه بود کآتش زد در دل و دل را ربود ای زده اندر دل من آتشی سوختم ای دوست بیا زود زود صورت دل صورت مخلوق نیست کز رخ دل حسن خدا رو نمود جز شکرش نیست مرا چاره ای جز لب او نیست مرا هیچ سود یاد کن آن را که یکی صبحدم این دلم از زلف تو بندی گشود جان من اول که بدیدم تو را جان من از جان تو چیزی شنود چون دلم از چشمه تو آب خورد غرقه شد اندر تو و سیلم ربود 1002 چونک کمند تو دلم را کشید یوسفم از چاه به صحرا دوید آنک چو یوسف به چهم درفکند باز به فریادم هم او رسید چون رسن لطف در این چه فکند چنبره دل گل و نسرین دمید قیصر از آن قصر به چه میل کرد چه چو بهشتی شد و قصر مشید گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت گفت که خورشید به من بنگرید هر که فسردست کنون گرم شد جمره عشقت بگدازد جلید قیصر رومست که بر زنگ زد اوست که ترسابچه خواندش فرید پرتو دل بود که زد بر سعیر پر شد و بشکافت که هل من مزید دوزخ گفتش که مرا جان ببخش تا بخورم هرک ز یزدان برید برگذر از آتش ای بحر لطف ور نه بمردم تبشم بفسرید گفت که ای آتش قوم مرا زود به من ده که خداشان گزید جمله یکایک به کف او سپرد گفت که نار تو ز نورم رهید تافت ز تبریز رخ شمس دین شمس بود نور جهان را کلید 1003 شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد هست حریف تو در این رقص باد باد چو جبریل و تو چون مریمی عیسی گلروی از این هر دو زاد

برچسب: نویسنده: hasan تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:19

ای فلک تا چند از این دستان و مکاری تو گر یکی دم خوش نشیند یار با یاری چه شد گوییم از سر او ناگفتنی ها گفته ای چند گویی چند گویی گفته ام آری چه شد گر میان عاشق و معشوق کاری رفت رفت تو نه معشوقی نه عاشق مر تو را باری چه شد از لب لعلش چه کم شد گر لبش لطفی نمود ور ز عیسی عافیت یابید بیماری چه شد گر براتست امشب و هر کس براتی یافتند بی خطی گر پیشم آید ماه رخساری چه شد شمس تبریزی اگر من از جنون عشق تو برشکستم عاشقان را کار و بازاری چه شد 737 نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد گریه های جمله عالم در وصالش خنده شد یاد آن کس کن که چون خوبی او رویی نمود حسن های جمله عالم حسن او را بنده شد جمله آب زندگانی زیر تختش می رود هر کی خورد از آب جویش تا ابد پاینده شد یک شبی خورشید پایه تخت او را بوسه داد لاجرم بر چرخ گردون تا ابد تابنده شد زندگی عاشقانش جمله در افکندگیست خاک طامع بهر این در زیر پا افکنده شد آهوان را بوی مشک از طره اش بر ناف زد تا مشام شیر صید مرج ها غرنده شد بال و پر وهم عاشق ز آتش دل چون بسوخت همچو خورشید و قمر بی بال و پر پرنده شد ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت برگذشت از نه فلک بر لامکان باشنده شد 738 مطربم سرمست شد انگشت بر رق می زند پرده عشاق را از دل به رونق می زند رخت بربندید ای یاران که سلطان دو کون ایستاده بر فراز عرش سنجق می زند اولیا و انبیا حیران شده در حضرتش یحیی و داوود و یوسف خوش معلق می زند عیسی و موسی که باشد چاوشان درگهش جبرئیل اندر فسونش سحر مطلق می زند جان ابراهیم مجنون گشت اندر شوق او تیغ را بر حلق اسماعیل و اسحق می زند احمدش گوید که واشوقا لقا اخواننا در هوای عشق او صدیق صدق می زند لیلی و مجنون به فاقه آه حسرت می خورند خسرو و شیرین به عشرت جام راوق می زند شمس تبریز ایستاده مست در دستش کمان تیر زهرآلود را بر جان احمق می زند رستم و حمزه فکنده تیغ و اسپر پیش او او چو حیدر گردن هشام و اربق می زند کیست آن کس کو چنین مردی کند اندر جهان شمس تبریزی که ماه بدر را شق می زند هر که نام شمس تبریزی شنید و سجده کرد روح او مقبول حضرت شد اناالحق می زند ای حسام الدین تو بنویس مدح آن سلطان عشق گر چه منکر در هوای عشق او دق می زند منکرست و روسیه ملعون و مردود ابد از حسد همچون سگان از دور بق بق می زند 739 قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند هین که آمد دود غم تا خلق را غمگین کند ای تو رنگ عافیت زیرا که ماه از خاصیت سنگ ها را لعل سازد میوه را رنگین کند پرده بردار ای قمر پنهان مکن تنگ شکر تا بر سیمین تو احوال ما زرین کند عشق تو حیران کند دیدار تو خندان کند زانک دریا آن کند زیرا که گوهر این کند از میان دل صبوحی کآفتابت تیغ زد گردن جان را بزن گر چرخ را تمکین کند چشم تو در چشم ها ریزد شرابی کز صفا زان سوی هفتاد پرده دیده را ره بین کند گر شبی خلوت کنی گویم من اندر گوش تو لطف هایی را که با ما شه صلاح الدین کند 740 مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند بوی خود را واهلد در حال و زلفش بو کند کافر و مومن گر از خوی خوشش واقف شوند خوی را خود واکند در حین و خو با او کند

برچسب: نویسنده: hasan تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 13:49

صفحه بندی